مادر نگار و سهیل

اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۹۱

عادت کردن چیز بدیست، شاید هم خوب. به این که از یاد می رود این روز چه روزیست و چه باید بکند، چه دوست دارد و چه ندارد. چه باید می کردی و چه نکردی… . عادت می کنی، بی حس و می شوی مثل،((مثل تمام این ها که از کنارش در یک خیابان شلوغ رد می شوند وراهی به چشمهای هم ندارند…بد است که))، بد است که اینچنین باشی.

چشمام داره می سوزه از درد اما همین قدر هم بیاد بودن، کاش قدر می دانستم اما… .

بد است که فقط بتوانی عکسهایی رو ببینی که هرروز پررنگ و رو تر می شوند اما تو دلت به عادت ها گیر کرده باشد. ندانی این عادت ها خوب اند یا بدند.

پ.ن: فکر کنم ب مزخرف ترین نوع ممکنه دین خودمو … .

ارسال شده در اجتماعی،دل نامه،فرنگ نوشت | نظرات (۹)

او

اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۱

در برزخ بودم و هستم. نه که ندیدمش، دیدمش، اتفاقا همون شب خوندمش اما در مانده بودم که چه بگویم و …

بعضی وقت ها میشه مثله الان که…، بذار یک خاطره بد تعریف کنم، یک خاطره ای که شاید بتونه اون چیزی رو که می خوام به تصویر بکشه. مادر یکی از دوستام سرطان گرفته بود، می گفتن این دم دمای آخر اگه هر تکه ای از بدنش رو بلند می کردن ، باعث خرد شدن استخون هاش میشده، حالا شرح درد این روزهای من، دچار این سرطان شده، نمیشه ازش حرفی زد، نمی تونم کلام از کلام جدا کنم و شرح بدم، نمی دونم اینجا از چی بنویسم، چی بگم، انقدر در خودم ریختم که الان دیگه نمیشه تکه از اون رو بلند کرد و بیان کرد.

جام می بر دستی می گفت مثل هجرت می مونه، رفتم لغت نامه رو نگاه انداختم، دقیق هجرت معنی میده، رفتن از منزل، اونجایی که گرمی داره و هم نفسی، ب سرای ناآشنا. اما اون شراب بر دست بود و من سکوت در زبان، در دل، در نگاه و …. .

یاد قدیم های مهتابی که هیچ، وقتی تنهایی و وقت تنها چیزی است که زیادی داری، نه تنها وقتی می خوای ته چین مرغ درست کنی بلکه وقتی وقتی وقتی وقتی…. .

دیوانه وار ترین نکته این روزهایم، اینه که نمی دونم از کجا و کی و چطورش بنویسم، دم از دمم بر نمیاد ، چ برسه کلمه ای برای شرح هجرت.

ارسال شده در دل نامه | نظرات (۱۱)

برزخ

فروردین ۶م, ۱۳۹۱

کاشکی میشد برای اینجا رمز گذاشت.

کاشکی چندین موی سفید ِ جدیدم رو نمی دیدم.

کاشکی دنیای ارتباطات بدین شکل نبود، تا بی خبر بودم.

کاشکی می توانستم بنویسم.

کاشکی می توانستم بگویم.

کاشکی لحظه قدرت ثبت شدن داشت.

کاشکی کابوس ها رهایم می کردند.

کاشکی قدرت مست کردن داشتم.

کاشکی قدرت ندیدن داشتم.

کاشکی می تواستم بی خیال سر بر دفترم بگذارم و عکس بگیرم.

کاشکی کمتر زجرم می داد.

کاشکی می تواستم شیر پاستیلی باشم تا شیری که پا برگرلویش است.

کاشکی قدرت از خود گذشتگی نداشتم.

کاشکی جوان تر بودم.

کاشکی سکوت پیشه نمی شدم.

کاشکی حافظ باز غزل خوانی می کرد.

کاشکی عکس دیجیتال درست نشده بود.

کاشکی ساعت نداشتم تا بر دستم ببندم.

کاشکی بر در و دیوار نقاشی و عکس ها نبود.

کاشکی سرعت فرود قطرات سرعت گیر داشت.

کاشکی هوای دل من هم چون شال دور گردن طبیعت، سبز بود.

کاشکی نمی دیدم.

کاشکی نمی ترسیدم و وحشت نداشتم.

کاشکی دل بر دریا می زدم.

کاشکی …..

کاشکی اینجا رمز داشت.

ارسال شده در دل نامه | نظرات (۱۹)

باز دوباره…

بهمن ۲۵م, ۱۳۹۰

اللهم عجل لولیک الفرج
.
.
.
.
.
.
.
.
.
….

پ.ن: باز مریضی، باز تب، باز…

ارسال شده در دل نامه،نوشته های کوتاه | نظرات (۲۹)

تخت خواب

بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰

نمی دونم دلیل اصلیش چی بودو از کجا شروع شد اما بهرحال یکی از دلایل اصلی ای که به روی زمین خوابیدن علاقه مند شدم این بودش که، میشد هر طرفی خوابید، حالی یعنی چی؟؟!! یعنی اینکه میشد رو به قبله خوابید، عمر که تق تق در نمیزنه و وارد نمیشه که، نمی خوام برم بالا منبرها، اما عمر هستش و پیر و جون که نمیشناسه، اما کلا به سمت قبله خوابیدن شب ها برام آرامش خاصی داشت، آرامشی شیرین. بگذریم از این که لهاف تشک هم دونفره بودو راحت میشد توش غلط خورد و از این سو به اون سو شد و یک حس دلچسبی داشت، یادمه یکی دوسالی هم زمستونا کرسی گذاشتمو دنیای بود دیگه. اما بدی هایی هم داشتشو همیشه غر غر آقام هوا بودش که باز که بساط خوابت بپاست و مردگنده که نباید اینجوری باشه و … ، اما باز خونه حلاج رفتن ها لذتی و گرمای دیگر داشت.

سیبه چرخ خوردو چرخ خورد تا رسیدیم ب اینجا که الان مجبور شدم خونه حلاج ها رو ترک کنم و تخت خواب شو بشم و این تخت لعنی رو که دیگه نمیشه کجکی رو به سمت قبله انداخت و شب ها… ،اما شاید ی دلیلی که جمعش نکردم این باشه که اینم دونفره هستش ولی با همه این تفاسیر هیچی خونه حلاج های خودم نمیشه و من دلتنگشم با اون لهاف ترمه و اون متکای پرمرغ و … .

 

ارسال شده در فرنگ نوشت | نظرات (۱۷)

ضرب آهنگ

بهمن ۳م, ۱۳۹۰

این آهنگ چندوقتیه شده یار و یاورم، ی جور نوازشه برای زخم های روحم، وقتی که فرسنگ ها از همه چیزم دور شدم و در تنهایی باید…، این آهنگ یکم آرومم می کنه، بعضی وقتا چایی ای میریزمو میشن فکر می کنم، و از پشت پنجره ب هوای عمدتا ابری نگاه میندازم و سبزی و خانه های یک شکل و این آهنگ و این آهنگ واین آهنگ داره آرووووم برای من می نوازه و من فکر می کنم، می روم ب خاطره هایی دور، داستان های عمدتا بلندی که نمی خواهم خیال شوند. تلخی چای، همچون خاطره های شیرین روزهای خیلی دور و خیلی نزدیک است و ضرب آهنگ این داستان بلند که کم کم قد عمری میشود. دیگر که جوان روزهای قبل نیستم، اما این روزها دوست دارم راه بروم، همچون کلید جادویی می ماند که بی حسی توامانی رو به دنبال دارد و رازهای را با جادوی این صدا یکی می شود و … .

می رویم هر یک به مسیری، راهی؛ کومه ای، بیشه ای؛
من نیز می روم به کجا!؟ به ناکجا …
دلم گرفته است …
پ.ن: الان داشتم می رفتم یکم بخوابم، ب ساعت محلی ۴صبح، فردا باید پروژه درسیمو تحویل بدم، که گفتم ی سری ب وبلاگم بزنم و …، الان دارم این آهنگ رو گوش میدمو یکم خستگی در می کنم که ی چند ساعتی بخوابم تا باز فردا….

ارسال شده در دل نامه | نظرات (۲۰)

علاقه مندی

دی ۱۴م, ۱۳۹۰

یکی از علاقه هام اینجا شده آواز خوندن.

وقتی هم خیلی هم صحبتی در طول روز نداشته باشی و با این حال وقتی تنهایی از کتابخونه داری برمیگردی خونه و مجبوری توی ایستگاه اتوبوس منتظر ۳۶ باشی، بارون رو تماشا کنی و خودتو جمع کنی پشت ستون فلزی وسط ایستگاه که بارونی که با باد میاد بهت نخوره، ناخودآگاه میزنی زیر آوازو از کوه، دشت و کویر و آسمان پرستاره ای می خونی که بیادش هستی و دوستش داری و … .

خوبیش اینه که، عموما دار و درختی هست و توی این سرما و بارون کسی نیست که ببینه، گیریم هم کسی دید، نمی فهمن که چی چی می خونی، یا خارج می خونی یا دستگاه درستو داری می خونی و تحریر های درست داری میزنی. در وصف کی کی می خونی، یا برای چی چی می خونی.

 

ارسال شده در فرنگ نوشت | نظرات (۱۸)

یلدا

دی ۱م, ۱۳۹۰

بدترین یلدای عمرم رو گذروندم.

روبرو شدن با واقعیت هایی که شاید باید زودتر می دیدمشان اما اصلا فکر نمی کردم که همچین چیزهایی باشد و … .

شبی بلند و بی انتها که  در تب می سوختم و تمامی نداشت، دهانم خشک و قلبم از سینه ام بیرون می زد، چشمانم از درد می سوختند و دلم… .

دنیایم باز …

یلدا به من خیانت کرد و رفت و ….

پ.ن:

حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می روی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی
حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می روی
حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می روی
حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می روی
این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می روی

ارسال شده در دل نامه | نظرات (۱۱)

فقط ادعا

آذر ۱۹م, ۱۳۹۰

روشنفکرمان مثل دیکتاتورمان است و دیکتاتورمان مثل روشنفکرمان.

امشب مسعود بهنود سعی می کرد که از هر دری برای خودش، همچون داستان هایی که می نویسد رمانی بپا کند، سعی می کرد از این بگوید که آدم هایی که از ایران خارج شده اند و در فرنگ، فرهنگ قانون مداری را یاد گرفته اند و در برگشت به کشور می توانند احترام به قانون را بنمایش بگذارند، می توانند همچون فرنگیان که به همه تیپ ها و ظاهر های خودشان و تاحدی دیگر قومیت ها به چشم درست می نگرند بنگرند، اما چه خیال خامی.

دوستانی که با هم سلام و علیکی داشتیم که هیچ، آنهایی که باهم نان و نمکی خورده ایم، به دلیل اینکه شالی که نماد عزای جگر گوشه پیامبر است بر گردن داشتم (به ضم آنها شبیه به چفیه است) حتی برای سلام و علیک هم بااکراه به سمتم آمدند و وقتی هم می آمدند با علامت سوال و اینکه این چی هست و … ، دیگران که جای خود دارد.

حال باز هم فکر می کنیم مدرس به اشتباه گفته بود؟؟؟ یعنی فکر می کنیم از زمان مدرس تا به الان تغییرات شگرفی کرده ایم؟؟؟؟ آیا فکر می کنیم که در آینده درست خواهیم شد؟؟؟؟

ای کاش ، ای کاش ، ای کاااااااااااااااااش، از آزادی، روشنفکری و مترقه بودن دم نمی زدیم و ادعای اینچنینی هم نداشتیم.

 

پ.ن: عکسی حتما خواهم گذاشت از این روزهایم.

ارسال شده در اجتماعی،دل نامه | نظرات (۸)

نمی دانم تا به کی و تا به کجا

آذر ۱۰م, ۱۳۹۰

چند روز پیش اومدن دالون رو با این تفنگ های بادیشون، به باد گرفتن، همه برگ هاشو ریخن داخل این کیسه سیاه ها و بردند و تنها خط خط های ذهنم من را تنها گذاشتند و من باز محکومم،به هرچیزی جز تغییر، در روزگاری که هوایش لطیف است و دیگر صدای هیچ نمی آید از خیابانهایش.

راه می روم

با خود زمزمه می کنم

زیربرگها لگد می زدم، می خواندم

بر من تغییری نیست

این همه فریاد پس از برای چیست؟

باز با خود و تنهایی و برگ ها راه می روم

وقتی که دانه دانه های تسبیح می افتند

در روزگارانی دیگر کوچه های پرمهتابی نیست

راه می روم و می خوانم

بیاد گذشته ها یقه پیرهن سیاهم را صاف می کنم

اما دیگر نیست آن چشم ها و آن نقش

اما

باز راه می روم، نمی خواهم به آن مرداب

که می گویند داستان های پربیم، ره یابم

 

 

پ.ن: دل تنگ خیلی چیزهام

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون باشه، روزها با خودم برای اینجا مطلب می نویسم، شبها تکرارش می کنم و پروبال های اساطیری بهش میدم، اما وقتی به اینجا می رسم، هیچ… .

خیلی دلتنگ محرم شهر پردود هستم و …

ارسال شده در دل نامه،فرنگ نوشت | نظرات (۱۲)