ضرب آهنگ
بهمن ۳م, ۱۳۹۰
این آهنگ چندوقتیه شده یار و یاورم، ی جور نوازشه برای زخم های روحم، وقتی که فرسنگ ها از همه چیزم دور شدم و در تنهایی باید…، این آهنگ یکم آرومم می کنه، بعضی وقتا چایی ای میریزمو میشن فکر می کنم، و از پشت پنجره ب هوای عمدتا ابری نگاه میندازم و سبزی و خانه های یک شکل و این آهنگ و این آهنگ واین آهنگ داره آرووووم برای من می نوازه و من فکر می کنم، می روم ب خاطره هایی دور، داستان های عمدتا بلندی که نمی خواهم خیال شوند. تلخی چای، همچون خاطره های شیرین روزهای خیلی دور و خیلی نزدیک است و ضرب آهنگ این داستان بلند که کم کم قد عمری میشود. دیگر که جوان روزهای قبل نیستم، اما این روزها دوست دارم راه بروم، همچون کلید جادویی می ماند که بی حسی توامانی رو به دنبال دارد و رازهای را با جادوی این صدا یکی می شود و … .
ارسال شده در دل نامه | نظرات (۱۴)
علاقه مندی
دی ۱۴م, ۱۳۹۰
یکی از علاقه هام اینجا شده آواز خوندن.
وقتی هم خیلی هم صحبتی در طول روز نداشته باشی و با این حال وقتی تنهایی از کتابخونه داری برمیگردی خونه و مجبوری توی ایستگاه اتوبوس منتظر ۳۶ باشی، بارون رو تماشا کنی و خودتو جمع کنی پشت ستون فلزی وسط ایستگاه که بارونی که با باد میاد بهت نخوره، ناخودآگاه میزنی زیر آوازو از کوه، دشت و کویر و آسمان پرستاره ای می خونی که بیادش هستی و دوستش داری و … .
خوبیش اینه که، عموما دار و درختی هست و توی این سرما و بارون کسی نیست که ببینه، گیریم هم کسی دید، نمی فهمن که چی چی می خونی، یا خارج می خونی یا دستگاه درستو داری می خونی و تحریر های درست داری میزنی. در وصف کی کی می خونی، یا برای چی چی می خونی.
ارسال شده در فرنگ نوشت | نظرات (۱۸)
یلدا
دی ۱م, ۱۳۹۰
بدترین یلدای عمرم رو گذروندم.
روبرو شدن با واقعیت هایی که شاید باید زودتر می دیدمشان اما اصلا فکر نمی کردم که همچین چیزهایی باشد و … .
شبی بلند و بی انتها که در تب می سوختم و تمامی نداشت، دهانم خشک و قلبم از سینه ام بیرون می زد، چشمانم از درد می سوختند و دلم… .
دنیایم باز …
یلدا به من خیانت کرد و رفت و ….
پ.ن:
حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
اینهمه تنها شده ام می روی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی
حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شدهام می روی
حال که در وادی عشق و جنون
لالهی صحرا شده ام می روی
حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شدهام می روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شدهام می روی
اینهمه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شدهام می روی
ارسال شده در دل نامه | نظرات (۱۱)
فقط ادعا
آذر ۱۹م, ۱۳۹۰
روشنفکرمان مثل دیکتاتورمان است و دیکتاتورمان مثل روشنفکرمان.
امشب مسعود بهنود سعی می کرد که از هر دری برای خودش، همچون داستان هایی که می نویسد رمانی بپا کند، سعی می کرد از این بگوید که آدم هایی که از ایران خارج شده اند و در فرنگ، فرهنگ قانون مداری را یاد گرفته اند و در برگشت به کشور می توانند احترام به قانون را بنمایش بگذارند، می توانند همچون فرنگیان که به همه تیپ ها و ظاهر های خودشان و تاحدی دیگر قومیت ها به چشم درست می نگرند بنگرند، اما چه خیال خامی.
دوستانی که با هم سلام و علیکی داشتیم که هیچ، آنهایی که باهم نان و نمکی خورده ایم، به دلیل اینکه شالی که نماد عزای جگر گوشه پیامبر است بر گردن داشتم (به ضم آنها شبیه به چفیه است) حتی برای سلام و علیک هم بااکراه به سمتم آمدند و وقتی هم می آمدند با علامت سوال و اینکه این چی هست و … ، دیگران که جای خود دارد.
حال باز هم فکر می کنیم مدرس به اشتباه گفته بود؟؟؟ یعنی فکر می کنیم از زمان مدرس تا به الان تغییرات شگرفی کرده ایم؟؟؟؟ آیا فکر می کنیم که در آینده درست خواهیم شد؟؟؟؟
ای کاش ، ای کاش ، ای کاااااااااااااااااش، از آزادی، روشنفکری و مترقه بودن دم نمی زدیم و ادعای اینچنینی هم نداشتیم.
پ.ن: عکسی حتما خواهم گذاشت از این روزهایم.
ارسال شده در اجتماعی،دل نامه | نظرات (۶)
نمی دانم تا به کی و تا به کجا
آذر ۱۰م, ۱۳۹۰
چند روز پیش اومدن دالون رو با این تفنگ های بادیشون، به باد گرفتن، همه برگ هاشو ریخن داخل این کیسه سیاه ها و بردند و تنها خط خط های ذهنم من را تنها گذاشتند و من باز محکومم،به هرچیزی جز تغییر، در روزگاری که هوایش لطیف است و دیگر صدای هیچ نمی آید از خیابانهایش.
راه می روم
با خود زمزمه می کنم
زیربرگها لگد می زدم، می خواندم
بر من تغییری نیست
این همه فریاد پس از برای چیست؟
باز با خود و تنهایی و برگ ها راه می روم
وقتی که دانه دانه های تسبیح می افتند
در روزگارانی دیگر کوچه های پرمهتابی نیست
راه می روم و می خوانم
بیاد گذشته ها یقه پیرهن سیاهم را صاف می کنم
اما دیگر نیست آن چشم ها و آن نقش
اما
باز راه می روم، نمی خواهم به آن مرداب
که می گویند داستان های پربیم، ره یابم
پ.ن: دل تنگ خیلی چیزهام
از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون باشه، روزها با خودم برای اینجا مطلب می نویسم، شبها تکرارش می کنم و پروبال های اساطیری بهش میدم، اما وقتی به اینجا می رسم، هیچ… .
خیلی دلتنگ محرم شهر پردود هستم و …
ارسال شده در دل نامه،فرنگ نوشت | نظرات (۱۲)
گذر گاه
آبان ۴م, ۱۳۹۰
روز ها فقط راه می روم
با خودم…
تنهایی را هم با خودم هم همراه می کنم که بشویم سه
راه می رویم، راه می رویم بدون هیچ سخنی
فقط به امید گذرگاه، روزها را با دل یخ زده بسر می بریم
بی هیچ خستگی و حسی، حتی با پاهایی پر از زخم
ای کاش این قدم ها معنایی داشتند
معناهایی که درک نشدند و باید درگذرگاه بدان ها رسید
فقط راه می رویم…
ارسال شده در دل نامه،فرنگ نوشت | نظرات (۲۵)
وقتی که دیگر شورش را در می آوریم
مهر ۱م, ۱۳۹۰
یکیشون رو که سال پیش بود آزاد کردند، با یکی از شبکه های فارسی اونور آبی هم مصاحبه کرده بود و کلی چرت و پرت میگفتو بهم می بافت. دوتاشونم که دیروز آزاد کردند.
اما یه سوال از یه سری از هموطنان عزیز، یعنی حالا هرچی در این کشور روی داد باید بگیم اشتباه هستش؟؟؟ هرچی که انور آبی ها گفتند ما باید بگیم درسته و بیفتیم پشت سرشون؟؟؟ آخه یکم فکر هم لازمه بخدا. از هر چی که بگذریم، این ها لوازمی مثل GPS داشتن و چون کوهنورد بودن حتما نقشه های Google map رو دانلود کرده بودند، چون سرعت اینترنشون که پایین نیست مثل ما که بعد وسطش به غلط کردن بیفتن و این حرفا. پس دقیق می دونستن کجا هستن، پس این حکم که به طور غیر قانونی وارد ایران شده بودن درسته و بنظرم بهتره یکم بیشتر دقت کنیم که اینها خلافی مرتکب شده بودند و باید مجازات می شدند و خلاف قانونی صورت گرفته و باید همه ما ایرانی ها در این مورد غیرت داشته باشیم.
حالا من دوست دارم یه کمپین راه بندازیم، بریم گم بشیم بریم وارد یه کشوری مثل فرانسه بشیم و بعدش دم مرزش با پرچم های حزب الله و ایران دستگیرمون کنن، بعدش ببینیم نتیجش چی میشه، حالا کی پایه هست؟؟؟
ارسال شده در شما فرض کن سیاسی، اما حرف تو دهن من نذار | نظرات (۲۶)
یک تشکر
شهریور ۱۹م, ۱۳۹۰
به روی خودم هم نمیارم که خیلی وقته که نیومدم اینجا چیزی بنویسم. به روی خودم هم نمیارم که خیلی وقته سردر اینجا رو عوض کردم اما چیزی در موردش ننوشتم. به روی خودم هم نمیارم که می دونم خیلی بی معرفتم.
همیشه دوست داشتم یک سردر زیبا برای دکان عاشقیم داشته باشم که با هنرمندی و با صفای دلِ عاسنا ی عزیز و بهترین این کار صورت گرفت و ثبت کرد با قلم مویش بر لوح دلم.
سپاس بی کران نصیب شما
ارسال شده در گفتار | نظرات (۲۱)
راهکار
مرداد ۱۸م, ۱۳۹۰
شاید از داغ بودن ماجرا خیلی وقته که گذشته، شاید از رسانه ای بودن ماجرا زمان زیادی سپری شده، اما بنظرم هنوز مطلب قابل تاملی است.
یکی از راهکارهای جالبی که در جنگ ها مخصوصا مورد استفاده قرار می گیرد و شاید به گوش شما هم رسیده باشد، جنگ های نانظم است. این جنگ ها زمانی شکل می گیرند که قدرت برابری با طرف مقابل نباشد. حال بگذریم که هرچه بخواهیم بر این تصور نباشیم که دشمنی در کار نیست و رسانه ها و خیلی از دولتمردان سیاسی دنیا بطور واضح دشمنی خود را با اسلام عیان نداشتند و ما نباید در این تصور باشیم، اما برخورد های خود را باید متناسب با قدرت های موجودمان هماهنگ سازیم.
چندی پیش پس از تصویب قانون حجاب در فرانسه و برخورد با برقه پوشان، این سوال در ذهنم بوجود آمد که چرا برخی فقط اصرار به انجام این عمل را دارند، چرا نوع و نگرش خود را عوض نمی کنن و راهکاری بر پایه (( تَقیّه )) پیش نمی گیرند؟؟؟!!! راهکاری هایی که بنا به شرایط موجود و نداشتن قدرتی برابر باید در نظر گرفته شود. تا هم حفظ حجاب شود و هم از برخوردهایی که موجب کسر شان آنان گردد بوجود نیاید.
ارسال شده در اجتماعی | نظرات (۲۸)
می بینم…
مرداد ۳م, ۱۳۹۰
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا میبینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم
کس ندیدهست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا میبینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما میبینم
ارسال شده در دل نامه | نظرات (۲۹)



